ولایت عشق

عکس - اجتماعی - سیاسی - ولایت - هنر و ادبیات - دفاع مقدس - وبلاگ

ولایت عشق

عکس - اجتماعی - سیاسی - ولایت - هنر و ادبیات - دفاع مقدس - وبلاگ

نوزاد اندیشمند

در این تصویر نوزاد را در بیمارستان ایزدی قم در حالی می بینید که 10 ساعت پیش به دنیای خاکی قدم نهاده است.

امیر عباس از از بدو تولد اغلب بدین صورت بوده است، گویا از همین ابتدا در حال فکر کردن و زندگی عاقلانه است. مادر این کودک س.رستمی و ترک زبان می باشد. تا لحظه ثبت عکس، در میان گزینه هایی که برای اسم نوزاد در نظر داشته اند، «امیر عباس» از همه جدی تر بوده است.

چرا نباید به فرزندان خود دروغ بگویید؟

1-      نخستین دلیل این است که دروغ از بزرگ ترین گناهان است و به هیچ کس نباید دروغ گفت.

2-      رفتار شما اصلی ترین عامل آموزش فرزندان شماست. شما با دروغ گفتن و یا با صداقت خود، به فرزندانتان می آموزید که دروغ بگویند یا صادق باشند.

3-      دروغ دل آدمی و زندگی اش را تیره و تار می سازد. شما وقتی دروغ می گویید، نخست دل و زندگی خود را تیره کرده اید و سپس قلب و زندگی فرزندان تان را؛ چون آن ها نیز دروغ گو می شوند و به همین سرنوشت دچار خواهند شد.

4-      اگر گمان می کنید که فرزندانتان موردی را درک نمی کنند و خود را ملزم به رفع و رجوع بحث با دروغ می کنید، در اشتباه اید. فرزندان شما قادر به درک همه چیز هستند؛ به شرطی که از ابتدا آن ها را باور کنید و به هنگام، به نیازهای فکری و پرسش هایشان پاسخ بدهید. امتحان کنید.

5-      اگر دچار اشتباه یا انحرافی هستید و به این دلیل مجبور به دروغ گفتن هستید، نیاز به توضیح ندارد، در اسرع وقت خود را اصلاح کنید.

6-      دروغ خیانت است. چگونه دلتان می آید به عزیزترین و نزدیک ترین افراد به خود خیانت روا دارید؟

7-      گمان نکنید که فرزند شما متوجه دروغ گویی شما نمی شود. دروغ شدیدترین و پلیدترین انرژی منفی را دارد و کودکان چون آلودگی ندارند به راحتی تشخیص می دهند. اگرچه ممکن است تا مدتی باور نکنند و به درک خود بی اهمیت باشند، اما بالأخره و در طول زمان متوجه این امر می شوند.

8-      همۀ انسان ها از دروغ و دروغ گو بدشان می آید. شما عزیزترین و مهم ترین تکیه گاه فرزندان تان هستید. تو را به خدا اجازه ندهید فرزندانتان ناگهان دریابند که عزیزترین شان و تکیه گاهشان انسانی پلید است. فرزندان خود را ناامید نکنید!

به سرزمینم عشق می ورزم

سلام بر ایران ؛ نگارستان یزدان ؛ بهارستان ایمان. سلام بر ایران و مردان و زنان بسیجی‏اش. سلام بر آنان که بر پیشانی‏بندهای سرخ و سبزشان نام مقدس سید و سالار شهیدان (ع) را به یادگار می‌نگاشتند. سلام بر مردانی که در دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سربه فلک کشیده‏ی کردستان خود ندیدند و خدا را به نظاره نشستند.

در هفته‏ی بسیج، بر صفحه‏ی بی جان کاغذ چه می‏توانم بنگارم، جز نشان عاشقی و مردی و مردانگی، جز شجاعت و شعور و حضورشان؟!

یاران بسیجی! در غربت من بودم و تنهایی دل. نشان از وطنم پرسیدند. گفتم: ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم.

با من گفت که وطنت را، سرزمینت را، ایرانت را، این گونه می‌شناسم: با حماسه سرای کهنش فردوسی و با سی‏هزار بیت عاشقی‏اش. گفتم: آری، دیگر چه؟ با من از رستم سخن گفت و گذر از هفت خانش. از حماسه‏های به یاد مانده در برگ برگ پر افتخار شاهنامه‏ی سرزمینم. با من از جوانی سهراب سخن گفت و آرش و کمانش که مرز ایران و توران را نگاشته است. با من از کاشی‏کاری‏های دل‏فریب اصفهان و سرپنجه‏ی هنرمندانه‏ی مردان و زنان اصفهانی سخن گفت که نقش عشق و کاشی‏های فیروزه‏ای‏اش دل و جان عاشقان را رو به سوی خویش می‏خواند. با من از تیشه‏ی شیدایی و نقش عشق در کوه بیستون سخن گفت و هیچ نگفتم. کلامش چو به پایان رسید، آرام برخاستم و این گونه لب به سخن گشودم:

آری! ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. همه‏ی ایرانیان فردوسی و سی‏هزار بیت عاشقی‏اش را می ستایند. همه‏ی ایرانیان قامت رعنای رستم و پهلوانی‏اش و گذر از هفت خان و آنچه را که فردوسی در بیت بیت شاهنامه سروده است، از زبان پدربزرگ و مادربزرگ بارها شنیده‏اند و خواب ناز خویش را به صبح رسانیده‏اند. همه‏ی ایرانیان عشق به وطن را در کمان آرش بارها به نظاره نشسته‏اند. همه‏ی ایرانیان جوانی و پهلوانی سهراب را برای فرزاندشان بازگفته‏اند و نام او را در میان فرزندانشان زنده نگاه داشته‏اند. اما بگذار در مقابل پهلوانان اسطوره‏ای سرزمینم، اینک وطنم را، سرزمینم را، کوچه‏ی شیران و بیشه‏ی دلیران را به گونه‏ای دیگر برایت بسرایم. نام از رستم بردی؟ نام پهلوانان امروز سرزمینم را شنیده‏ای؟ یکی نام زین‏الدین دارد، فرمانده‏ رشید لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع). نام از رستم بردی؟ رستم امروز سرزمینم یکی نام چمران دارد! سجاده نشین کوی عشق و صفا ؛ چمران، که دهلاویه و سوسنگرد بارها در برابر عظمت و پهلوانی‏اش سر تعظیم فرود آورده است. آرش کمان گیر را می‏گویی و سهراب را؟ نام حسین فهمیده را شنیده‏ای؟ سیزده ساله بود و امام وطنم او را رهبر ایران زمین نامید. که را می‏ستایی؟ نام سردار سربه‏دار کردستان – بروجردی - را شنیده‏ای؟ هم او که قله‏های هفت توانا، بازی دراز و شاخ شمیران، قله ۱۹۹۴ و قله ۱۸۸۴ بارها عظمت و مردی و مردانگی‏اش را به نظاره نشسته است. که را می ستایی؟ آرش را؟ در کمال عظمت آرش، بگذار شیرودی را برایت بسرایم! سهیلیان و چاقروند، فکوری، عباس دوران و او که سرلشکر شهید بابایی نام گرفت و آسمان وطنم در مقابل سربلندی‏اش سر تسلیم فرود آورده است. اصفهان را دیگر با کاشی‏کاری‏های دل‏فریبش نمی‏سرایند، با ۲۲ هزار گل رعنا قامت و مردان مردی که در لشکر امام حسین (ع) نشان عاشقی جستند. خوزستان را با جهان آرا و کریم و رحمان موسوی ، وقتی که گرداگردش یاران اهل دل جمع گردیده بودند و فرمان عاشقی می‏راند و خوزستان – خود - کربلا شده بود. در هویزه حسین علم‏الهدی را می‏توانستی ببینی و در خوزستان مردان مرد لشکر ولی عصر (عج) و قهرمانانی از لشکر ۹۲ زرهی را. در گیلان و مازندران - بهشت‏گونه‏ی وطنم - قامت رعنای حاج بصیر بود و حاج طوسی که فرمان عاشقی می‏راندند. کجا را برایت زمزمه کنم که رستم در مقابل عظمت بسیجیانش سر تسلیم فرود نیاورده باشد؟ باد صبا چو قصه‏ی پهلوانی فرزندان ایران زمین را با رستم گفت، با باد صبا گفت: به آینده برگرد و دیگر نام رستم را بر دل ننگار. نام فرزندان خمینی کبیر، یعنی نام همان مردان‏مردی را زمزمه کن که جهانیان در مقابل سربلندی و مسلمانی‏شان به تسلیم نشسته‏اند. تهران را، پایتخت سرزمینم را با حاج همت می‏شناسند، هم او که سردار لشکر پیروز محمد رسول الله (ص) بود. آری! آذربایجان را با حمید و مهدی باکری می شناسند و با مردان مرد لشکر ۳۱ عاشورا. هم نشینان با ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا (ع) را با قهرمانان لشکر ۷۷ پیروز خراسان. قم که آغازگر انقلاب اسلامی بود، و دیار سردار خیبر شهید آقا مهدی زین‏الدین، سرزمین مردان مرد لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب ، از سجاده نشینان کوی عشق و صفایی با تو سخن می گوید که دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سر به فلک کشیده‏ی کردستان بارها عظمت خط شکنانش را به نظاره نشسته است.

به او گفتم: مقتدایم حسین(ع) است. رهبرم روح الله است. فرمانده‏ام سید علی است.

گفتمش:ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم.

نگارستان یزدان است: ایران!

بهارستان ایمان است: ایران!

دلی دارد جهان آفرینش که ایران است، ایران است، ایران!

سرزمین من! وطنم! سلامت باد! سلامت باد! سلامت باد!

اندر حکایت گرانی مرغ

صف مرغ

هنوز تصمیم نگرفته ام در مورد سخنی که می خواهم در این پست بگویم، خجالت بکشم یا خیر؟

راستش از وقتی که «مرغ» گران شده این جانب به سمتش نرفته ام. خانواده هم با بنده کاملاً هماهنگ هستند. یکی دو عکس که همین چند دقیقه پیش از صف مرغ دولتی دیدم حالم بد شد. تیتر یک خبر هم از برق گرفتگی پنج زن در همین نوع صف خبر می داد. یعنی شکم این همه ارزش دارد؟ و مگر نه این است که راه مبارزه با گرانی کم کردن عرضه است؟! پس این همه حرص برای چیست؟

همچنان معتقدم شکمی که با یک نان تافتون سیر می شود، این همه دغدغه لازم ندارد.